X
تبلیغات
فضولی

فضولی

نميدونم شما بگيد ؟؟؟؟

  حس غريب !!!!!

وقتي اين عكس ديدم خيلي حس غريبي داشتم نميدونم چرا ، اما جالب اينه كه خيلي هم برام آشنا بود ، شايد ديونه شدم و دارم چرت و پرت ميگم ولي شايد اگه شما هم به اين عكس نگاه كني چنين پارادوكسي براتون پيش بياد كه ندونيد چي به چيه !!!
اگه فقط يك لحظه بهش فكر كنيد همه چيز براتون غريبه اي آشناست ....
از اون ماهي نقاشي پسر بچه ي تنها تا اون شير آب كه از بي آبي ناي نداره !

شما چي فكر ميكنيد ؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/10/07ساعت 10:11 PM  توسط fozoooll  | 

چرا قهر ؟؟؟؟؟

اي بابا ......

 امان از دست شما دخترا !!!!!!!!!

خيلي از دست شما دوستان ناراحتم ، چرا براي مطلبم نظر نذاشتين !!!!!!!!!!!!!‌خب حالا اگر هم يكم  به دخترا حرف زدم دليل نميشه كه نظر نذارين ! تازشم خداييش 80% واقعيت بود و حرف بدي هم نزدم كه يه مطلب طنز بود كه نوشتم ، چرا قهر ميكنيد ! مگه تا حالا براي پسرا مطلب ننوشتيد .


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/09/26ساعت 11:16 AM  توسط fozoooll  | 

برو حالش رو ببر ...

دختران دانشجوی دانشگاه های دولتی از ترم  1  تا ترم  8:

  ویژگی های کلی: این دختران از آن دسته دخترانی هستند که تا زمان ورود به دانشگاه با واژه ای به اسم پسر غریبه هستند و تنها وسیله نقلیه ای که سوار شده اند اتوبوس می باشد.از نظر شکل ظاهری بیشتر شبیه مردان غیرتمند و با خدا هستند!!!

 خصوصیات دانشجویان دختردولتی:

  ترم  1- اصولاً وقتی به آنها بگویید با سه حرف( پ- س – ر) یک کلمه معنی دار بسازید مخ آنها ERROR  میدهد! چون فکر میکنند تنها دانشجوی این مملکت هستند عمراً کسی را تحویل نمیگیرند.و تا وقتی که قبل از اسمشان کلمه مهندس و دکتر را به کار نبرید جوابتان را نمی دهند!  فقط برای عملیات قضای حاجت به WC  می روند.طولانی ترین مسیری را که طی میکنند مسیر دانشگاه تا خانه می باشد.به پسران همکلاسی به چشم خواستگار نگاه می کنند.تمام کتب ترم اول را می خرند و با دقت جلد میگیرند.سوژه خنده دانشجویان ترم بالایی هستند. وقتی به آنها سلام میکنید به چشم یک مزاحم خیابانی به شما نگاه میکنند!(بی جنبن دیگه!!!) در فاصله بین کلاسها نان و پنیر دستپخت مادر را میل میکنند تا انرژی بگیرند!

 ترم  2  – همچنان قادر به ساختن کلمات معنی دار نمیباشند!متوجه میشوند به غیر از آنها افراد دیگری نیز به اسم دانشجو تو این مملکت هستند! به مقدار بسیار ناچیز از قطر ابروها کاسته میشود ولی سیبیل ، جزیی از اعضای ثابت بدن می باشد.سر کلاس متوجه موجوداتی عجیب و غریب میشوند اما اسم آنها را نمیدانند.کماکان مسیر دانشگاه تا خانه بدون هیچ کم و کاستی طی میشود.نیمی از کتاب های ترم را میخرند و نیمه دیگر را از کتابخانه میگیرند.اگر به آنها سلام کنید در جواب زمزمه نامفهومی میشنوید با این مضمون:سلام علیکم ورحمة الله و برکاته! دو- سه بار از جلوی تریای دانشکده رد میشوند اما جرأت داخل شدن را ندارند!(استغفرالله)

 ترم  3  - به معنای واژه پسر پی می برند و با ماهیت آن موجودات عجیب و غریب آشنا می شوند.به این نکته حیاتی پی می برند که تنها استفاده WC  قضای حاجت نیست!!!سوژه خنده پیدا می کنند.همه کتابها را از کتابخانه می گیرند و متوجه میشوند که تا  4  جلسه میتوانند سر کلاس غیبت کنند.می فهمند که شهر خیلی بزرگ است و غیر از خانه شان جاهای دیگری هم دارد! تریا دانشکده تبدیل به پاتوق آنها میشود.در جواب سلام شما میگویند سلام!

 ترم  4  – با واژه BF  آشنا میشوند اما راه و رسم تور کردنش را بلد نیستند.ابروها نازک میشودو سیبیل ناپدید!در ساعت های استراحت بین کلاسها و حتی وسط کلاس ها به WC  میروند!!!همیشه در دانشگاه از قسمتهای "پر پسر" عبور میکنند.شروع میکنند به پرسیدن آدرس از پسرای خوش تیپ دانشگاه!(نکته:اگر دیدید که جلوی در آموزش یه دختر ازتون آدرس آموزش رو پرسید پس: 1- دختره ترم  4  درس میخونه.2-شما خوشتیپید!.3  – یالا مخشو بزن دیگه چلمن!) شروع میکنن به نوشتن جزوه ! هر  2-3  شب یکبار به خانه میروند برای حاضری و به خاطر غر زدن های مامان بابا.(خوب پدر مادرن دیگه دلشون تنگ میشه شما به بزرگی خودتون ببخشید!) و تعویض لباس و بقیه روز ها خونه دوستشون درس میخونن!(آره جون خودت .بیچاره پدر ,مادره خبر نداره خوابگاه دخترا بغل خوابگاه پسراست!!!!) در جواب سلام شما میگویند:سلام.چطوری؟خوبی؟

 ترم  5  – یکی از این موجودات خوش خط و خال (BF  ) را بدست می آورند اما چون تازه کار هستند بامبول های زیادی سرشان پیاده میشود!اصلاً سر کلاسها نمی روند و از دانشگاه فقط با WC  کار دارند!چون BF  دارند دیگه احدی را تحویل نمیگیرند و درست مثل ترم یک میشوند( چون این دفعه فکر میکنن فقط خودشونن که BF  دارند و آسمان باز شده این پسره افتاده تو بغل اینا! =آخر بی جنبگی)کوتاهترین مسیری را که طی میکنند مسیر دانشگاه به کافی شاپ روبرو دانشگاهست و سپس خانه میباشد.از چهره مردانه گذشته تنها خاطره ای باقی مانده است!(اینجاست که میگن مردونگی مرده!!!) به دلیل افزایش آرایشات روی صورتشون اضافه وزن می آورند و برای جبران آن از مقدار شلوار و مانتو شان کم میکنند!یک میز اختصاصی برای خودشان و BF  شان در تریا دانشکده رزرو است!تابلو میشوند.کارکنان حراست دانشگاه آنها را به اسم کوچک .......   می شناسند.سند کمیته انضباطی را به نامشان میکنند! در جواب سلام شما (بعد از  10  دقیقه!) می گویند:اوا سلام ببخشید حواسم نبود(طرف داره عاشق میشه و حواسش یه جای دیگست....خاک بر سرت!)

 ترم  6  – خیلی تابلو میشوند!عاشق میشوند! مورد سوءاستفاده قرار میگیرند!مشروط میشوند!!!

 ترم  7  – به طرز وحشتناکی تابلو میشوند! در عشق شکست میخورند!مشروط میشوند!

 ترم  8  – دوباره آدم میشوند.(چادر سر میکنن یعنی تازه می فهمن که به چادریا وام میدن!!!) دیگر تابلو نیستند چون جوانان مستعد دیگری جای آنها را میگیرند(من واقعا لذت می برم میبینم که این جوونا رو .......!)جای جای دانشگاه برایشان خاطره انگیز است.مثل بچه آدم این ترم درس میخوانند فارغ میشوند.در به در دنبال شوهر میگردند.!!بعد از دانشگاه: ازدواج میکنند و رخت بچه میشورند.

 

این اخر داستان ما .........

ادامه دارد در مورد بچه های ازاد که دنیای مجزای با بچه های سراسری دارند..........

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/09/16ساعت 10:12 PM  توسط fozoooll  | 

.... I wish

چند وقتی هست که خفن جو انگلیسی ما رو گرفته به قول معروف میگن آدمو رو .... گاز بگیره ولی جو نگیره !!!!! ولی چه کار کنم دست خودم نیست .

When I am alone, I say:

I wish to go to a far away land
where no life exists,
I wish to climb on a big mountain
where no one has reached,
I wish to fly to a never ever land
where guys wish to go,
I wish to swim into a deep sea palace
where treasures are hidden in;
I wish to visit an unidentified island
where life is a game,
I wish to live in a beautiful place 
where no trouble lies,
I wish to jump into a river from a hill
where courage is needed.
I wish to learn all secrets of the earth
which is very amusing,
I wish to cross the largest sea of the world
which people fear to do.

fozoooll

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/09/02ساعت 11:0 AM  توسط fozoooll  | 

چشم مادر ....

سلام :

نمیدونم چطور شروع کنم آخه ، ..... من خیلی بد قولی کردم و نا رفیقی و به یچ کدومتون سر نزدم ، به خدا اگه میتونستم زودتر میومدم و از خجالتتون در میومدم . الانم با اینکه خیلی گرفتارم ( خدا هیچ آدمی رو گرفتار دنیا نکنه ) دیگه نتونستم صبر کنم ، امیدوارم منو ببخشید . الانم یه داستان براتو گذاشتم که هم به فارسی و هم به EN هست و امیدوارم خوشتون بیاد البته EN رو در ادامه مطلب گذاشتم که خوندن اونم صفا دارد ، و به اونایی که EN بلدن توصیه میکنم اول اون رو بخونن . در آخر از دوستای گلم تشکر میکنم که تو این مدت به من سر زدن و امیدوارم منو ببخشن . قربون همتون غلام سیاه 

مادر من فقط یك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بوداون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می‌پختیك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببرهخیلی خجالت كشیدم . آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟؟؟                                 
به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم
روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یك چشم داره
فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم . كاش زمین دهن وا میكرد و منو ..كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...                                .
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی‌میری ؟
اون هیچ جوابی نداد....                          .
حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم ، چون خیلی عصبانی بودم .احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشتدلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشمسخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به یه شهر دور برم اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی...از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودمتا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن مناون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شووقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا، اونم بی‌خبر سرش داد زدم ": چطور جرات كردیبیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!" گم شو از اینجا! همین حالا
اون به آرامی جواب داد: " اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد .                         .
یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من درهمون شهری که زندگی می کردم برای شركت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسهولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم .                        .
بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون؛ البته فقط از روی كنجكاوی .
همسایه ها گفتن كه اون مردهولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم
اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن
ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تورو ببینم
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از دست دادی
به عنوان یك مادر نمی‌تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه                     .
                       
با همه عشق و علاقه من به تو

__________________

در آن شهری که مردانش عصا از کور می دزدند...

من خوش دل محبت جستجو کردم

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/13ساعت 9:3 AM  توسط fozoooll  | 

دل نوشته . . .

دل نوشته .....

الهي ، اي مرهم درد تنها دلان  در روزگار سياه تنهايي

با تو سخن دارم اي دوست

ليك ...

ندانم كه چه بگويم ، از كه بگويم ، چگونه بگويم اين درد .

آخر آنكه در تمام عمر سياه خود با معشوق خود سخن نگفته ، چگونه تواند با او سخن بگويد

آه ، اي دل تنهاي من

آه اي دادار من بايد شكست اين شرم تنهايي ، بايد شكست اين قفل جدايي

ليك اي معشوق من ،

چگونه آغاز كنم اين نبرد ، چگونه شكست دهم اين سوار تنهايي

تو بگو ، تا با كلامت اين سياهي كنار رود و من در آغوش تو جاي گيرم .



                                                                                 fozoooll

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/10ساعت 8:43 AM  توسط fozoooll  | 

خنده ....

اين خنده

اين همه شور و شعف  چيست ؟

دانمت ،

     بهر آن يار هزاران ياور  ،

                    كه نداند درد جفا چست .

در اين ديار

منتظر تا به كجا ؟

عاشقان دست بر دست

شايد ،

 آن صاحب دست

            دلشان داده به قرض

دانم  اين خنده ز چيست  ؟

اين خندههاي بي پايان

تو به نتهايي تنهايان ميخندي

منتظر ،

      تا بيايد ياري

                   دلشان را ببريد

                                  تا كه  ديوانه شوند

خنده ات از بغض است :

بغض  فقر آن دختر

آخر امشب ،

               دختري بي شام 

 در بستر فقر غنوده است

دختري با لباني خشك

                    اشك چشم مادر خود را زدوده است

واي كه .....

امشب

     خيال ماتم فردا

    خواب از چشم مادر ربوده است

آري .......

اين بود ، خنده سرمست تو  .

                                                                                               fozoooll

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/03ساعت 7:49 PM  توسط fozoooll  | 

مهمانی باز گشت ...

تق ، تق

( درو باز میکنم )

یک دفعه چشم به یک عالمه دوست میخوره که پشت درن ، قیافهاشون که شاده به همین خاطر بلند گفتم :

   ---- سلام و 100سلام به شما  ...

هنوز حرفم تموم نشده بود که چماقا رو بیرون کشیدن .

   ----- بابا تو رو خدا ما الان در قرن 21 هستیم ،گفتگو تمدن ها .... ( آخ ننه ) .

   ----- نه دمپایی نداشتیم . آخ .... نامردا چند نفر به یک نفر.

بعد هم دست و پای مارو بستن و با چشم بسته بردن به اتاق بازجویی . اول از همه الما اومد و یغه منو گرفت و یک حرف زدو بازجویی کرد . هرچی من گفتم " بابا من بی گناهم باور نمیکرد و میگفت که همدستام رو گرفتن .

بعد نوبت به crayon و دانشجو وراج و ....... و به خصوص یک معمور تازه وارد به نام pirate که شمارش هم 37 بود اون از همه سمج تر بود و ول نمی کرد . میگفت که تو کجا بودی، هم دستات کی بودن ؟ این اغتشاشات پس کار تو بوده ، زود باش اعتراف کن ،

هرچی گفتم : " اغتشاش کدومه ، همدست کیه ، من چند وقتی بود که گرفتار عزا و عروسی چند تا از دوستان و نزدیکان بود اول با یک سالگرد یکی از عزیزترین کسانم شروع شد بعد مرگ ناگهانی پدر دوستم و دلداری اون و آخر هم ختم به خیر و خوشیشد و دختر خاله عزیزم نامزدی کرد و یه پسر رو بد بخ... کرد ( شوخی کردم ) الانم که درگیر کار انتخاب واحد دانشگاه هستم .

---------------------------------------------------------

از شوخی و مزاح بگذریم ،دیروز مارو از تو جوب پیدا کردن و به خونه تحویل دادن و از مفقودی در اومدم .

حالا هم اومدم دانشگاه و از اینترنت دانشگاه استفاده می کنم و برای شما مطلب می نویسم و اگه خدا بخواهد یه مطلب برای آخر هفته مینویسم

درآخر از همه دوستان که سخته اسم همه شون رو بنویسم تشکر میکنم و عذر خواهی میکنم .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/02ساعت 10:15 AM  توسط fozoooll  | 

اخبار یکی از روزهای ۵۰ سال آینده ایران . . .

اخبار یکی از روزهای ۵۰ سال آینده ایران . . .

*دولت موفق شدنرخ تورم را کاهش دهد وآن را از 63% به 59.5 درصد برساند  .
*یکصدو شصت وسومین قطعنامه شورای امنیت در مورد فعالیتهای هسته ای ایران به تصویب رسید. در عین حال رئیس آژانس هسته ای اعلام کرد علیرغم هشتصدو سی ودومین گزارش ایران در مورد فعالیتهای هسته ای هنوز ابهاماتی در این زمینه وجود دارد که امیدواریم به زودی بر طرف شود   .
*قیمت هر سکه طلا امروز در بازار 60 میلیون تومان کاهش داشت واز یک میلیاردو دویست میلیون تومان به یک میلیارد وصدو چهل میلیون تومان رسید     .              
*به علت اتمام ذخایر نفت وگاز دولت در اطلاعیه ای از مردم عزیز ایران خواست امسال در مصرف ذغال جداً صرفه جویی نمایند    .
*رئیس جمهور گفت: هشتاد سال است که از انقلاب اسلامی می گذرد وحالا وقت آنست که فکری به حال مشکلات ازدواج ومسکن جوانان بکنیم.

*یکی از نمایندگان مجلس خواهان کاهش سن ازدواج شد. وی گفت دولت با تدابیر صحیح واصولی سعی دارد متوسط سن ازدواج دختران را از 50 سال به 45 تا 40 سال کاهش دهد   .
*رئیس سازمان حمایت از حقوق مردان خواهان نقش ومشارکت بیشتر از سوی مردان در فعالیتهای اجتماعی شد وی گفت در نظام طبیعت اصولا مرد نیز مانند زن حق مشارکت در فعالیتهای اجتماعی و سیاسی را دارد   .
*نیروی انتظامی کرج چند سارق را که به سرقت دیش های ماهواره مردم اقدام می کردند دستگیر کرد ودیش های مسروقه را به صاحبانشان بر گرداند .
*به علت برخی مشکلات و نواقص چشم انداز 20 ساله باز هم تمدید شد  .
*با مسدود شدن سایت قرآن دات کام تعداد سایتهایی که هنوز فیلتر نشده اند به سه عدد رسید   .
*برای اولین بار ایران به دور دوم مسابقات جام جهانی راه یافت    .   

*علی دایی: هنوز قصدی ندارم که از دنیای فوتبال خدا حافظی کنم    .
*قیمت هر کیلو مرغ به هفت میلیون تومان رسید. جالب است بدانید در 50 سال قبل مردم با هفت میلیون می توانستند یک اتومبیل بخرند .
*به علت مکانیزه شدن کلیه کارها وفعالیتها ساعات کاری باز هم کاهش یافت واز 2 ساعت به یک ساعت وچهل دقیقه در روز رسید .                              
*با کامل شدن سیستم دانلود اجناس از اینترنت آخرین سو پر مارکت در تهران نیز تعطیل شد  .                     *سازمان هواشناسی اعلام کرد به علت شهاب باران آسمان مسیر زمین * مریخ و بر عکس از امشب به مدت 24 ساعت مسدود می باشد .
*روءسای جمهوری اسلامی انگلیس وجمهوری اسلامی آلمان از عمل نشدن وعدم اجرای صحیح اسلام در ایران ابراز نگرانی کردند .
*آگهی استخدام شرکت دام وطیور: به چند نظافتچی فنی با مدرک کارشناسی ارشد نیازمندیم {کسانی که دارای مدرک دکترایند در اولویت می باشند}  .                               
*60 در صد مردم زیر خط فقر زندگی می کنند این در حالی است که این آمار نسبت به سال قبل کاهش خوبی را نشان می دهد .                                                                  
*از این به بعد صدا وسیما برای انتخاب مجریان زن مسابقه ملکه زیبایی بر گزار می کند .                                
*نیروگاه اتمی بوشهر به زودی به بهره بر داری می رسد.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/04/13ساعت 2:36 PM  توسط fozoooll  | 

آرزو ، اميد ، خيال ....

خيلي دلم ميخواست يه پست قشنگ بزارم ولي با مشكل هميشگي موضوع مواجه بودم ، نميدونستم راجع به چي بنويسم يه دفعه يه فكر پليد به ذهنم زد كه تو وبلاگهاي شخصي بگردم و يه موضوع كش برم و بيام راجع به اون بنويسم( بدون اينكه بگم از كجا موضوع رو آوردم ) خب ديگه هر كسي ممكنه گول بخوره ، منم شروع كردم به گشتن و با اين همه وبلاگ شخصي كه داريم با خيال راحت داشتم موضوع ها رو نگاه ميكردم چون مطمئن بودم كسي نميفهمه ! وقتي موضوع ها رو تو يه كاغذ گلچين كردم يه لحظه به جايي اينكه به اسم موضوع ها نگاه كنم به ريشه اين موضوع ها دقت كردم ، راستي ريشه اين همه موضوع وبلاگ نويسي چيه ؟ وقتي دقت كردم ديدم همشون به يه سه راهي ختم ميشن و اون سه راهي " آرزو ، اميد و خيال " هست ، شايد بگين خب بعضي شايد واقعيت باشه ، من ميگم تو بحث نوشتن ، واقعيت ،آرزو يا اميد يا خياليه كه شكل گرفته و به وجود اومده . شايد بگين خب بعضي از اين نوشته حرف دله يا بهتر بگم عشقه ، اما من ميگم عشق آرزويي كه با اميد براي بدست آوردنش تلاش ميكنيم و خيال ميكنيم كه بدستش آورديم . به نظرتون شايد من بدبينم ، شايد خيلي نا اميد كه اينجوري حرف ميزنم ، ولي هر نوشته رو ميشه با اين سه توصيف كرد ، حتي علمي ،يه نوشته علمي براساس آرزوهاي يك نفر ، اميد هاي يك نفر يا شايدم خيالهاي يك نفر ناشي ميشه ؛ شايد بشه از بحث نوشتن فراتر بريم و اين رو به همه چيز ربط بديم ، همه ي زندگي ما تو غالب اين سه چيز شكل گرفته ، حتي نياز هاي ما تو دنيا براساس اين مثلث شكل گرفته ، البته در چارچوب مادي به طور كامل و تا حدودي معنوي دارم حرف ميزنم و اين رو به همه چيز كاملا ربط نميدم . هيچ وقت هيچ كس نميتونه مرز بين اينا رو جدا كنه و از هم مستقلشون كنه ، اما راستي اين " آرزو ، اميد و خيال " خوبن يا بد ( البته با در نظر گرفتن اينكه ما خوب يا بد بودن رو تعريف ميكنيم و گرنه هيچ چيز بد نيست ) . به نظرم  اين سه تا مثل يه چاقو دو لبه هستن كه هم ميتونن خوب باشن و هم نباشن . انسان با اين سه چيز زنده است ولي همين سه تا ميتونن يه نفر رو نابود كنن ، اگه انسان غرق در خيال بشه يا اينكه بيش از حد اميد داشته باشه و شكست بخوره ، يا اينكه انقدر آرزو كنه كه ندونه چي ميخواد ، نابود ميشه ، شما چي فكر ميكنيد ؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/11ساعت 10:21 PM  توسط fozoooll  |